|
چرا من ؟ (Arthur Ashe) آرتوراشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده اي كه در جريان يك عمل جراحي در سال 1983 دريافت كرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد . او از سراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد . يكي از طرفدارانش نوشته بود:" چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟ " آرتور در پاسخش نوشت : در دنيا پنجاه ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند ، پنج ميليون نفر ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند ، پانصدهزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند ، پنجاه هزارنفر پا به مسابقات مي گذارند ، پنج هزار نفر سرشناس مي شوند ، پنجاه نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي كنند ، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم ، هرگز نگفتم " خدايا چرا من ؟ " و امروز هم كه از اين بيماري رنج مي كشم ، نيز نمي گويم " خدايا چرا من ؟ " ********************************************************** شبي از شبها مردي در خواب مي ديد كه با خداوند در طول ساحل قدم ميزند . هر لحظه بر پهنه آسمان صحنه هايي از زندگيش آشكار ميشد . در هر صحنه دو رد پا بر روي شنهاي ساحل ديده ميشد يكي ، از آن او و ديگري از آن معبودش . او متوجه شد در مواقعي از زندگيش فقط يك رد پا وجود داشت همچنين متوجه شد اين لحظات دقيقاً همان زماني بود كه او در زندگي احساس نا اميدي ، تنهايي و شكست ميكرد . به خداوند گفت : بار خدايا تو گفته بودي مصممي در تمام طول زندگي با من باشي و مرا ياري كني . اما درست در مواقعي كه احساس ناراحتي و نااميدي ميكردم و به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي . و خداوند به او پاسخ داد : اي آفريده عزيز من ، من ترا دوست دارم و هرگز ترا تنها نميگذارم . آن مواقعي كه احساس نااميدي داشتي و رنجي را تحمل ميكردي و فقط يك رد پا بر روي ساحل وجود داشت تو تنها نبودي و آن زماني بود كه من تو را روي شانه هايم گذاشته بودم و فقط رد پاي من بر ساحل به جاي مانده بود .
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است . شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد . خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند . اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است. دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد . وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد ، اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!! چه اتفاقي افتاده؟ مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده !!! در يک قسمت تاريک بدون حرکت. چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است . متحير از اين مسئله کارش را تعطيل و به مارمولک نگاه کرد. توي اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چه مي خورده ؟ مرد شديداً منقلب شد. ده سال مراقبت . چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!! نتيجه اينكه : اگر موجودي به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما انسانها تا چه اندازه مي توانيم عاشق شويم ؟ اگر سعي کنيم .
لحظه ها در گذرند ، -------------------------------------------------------- امروز دلم دوباره شکست .. از همان جای قبلی.. کاش میشد آخر اسمت نقطه گذاشت تا دیگر شروع نشوی کاش میشد فریاد بزنم ... پایان دلم خیلی گرفته... اینجا نمی توان به کسی نزدیک شد آدم ها از دور دوست داشتنی ترند
روزي بود و روزگاري. در دياري پادشاهي زندگي مي کرد . روزي از راهي مي گذشت و هيزم شکني را ديد. پادشاه به هيزم شکن گفت داري چه کار مي کني؟ گفت : در حال شکستن هيزم هستم براي به دست آوردن مخارج زندگيم. هيزم شکن به پادشاه گفت: شما در حال انجام چه کاري هستي؟ پادشاه گفت :در حال پادشاهي. روزي بود و روزگاري. در دياري پادشاهي زندگي مي کرد . روزي از راهي مي گذشت و هيزم شکني را ديد. پادشاه به هيزم شکن گفت داري چه کار مي کني؟ گفت: در حال شکستن هيزم هستم براي به دست آوردن مخارج زندگيم. هيزم شکن به پادشاه گفت: شما در حال انجام چه کاري هستي؟ پادشاه گفت :در حال پادشاهي. پادشاه از هيزم شکن جدا شد و به راه خود ادامه داد و به حرف هاي هيزم شکن خوب فکر کرد و از روز بعد شروع کرد به ياد گرفتن حرفه هاي مختلف. تا اين که روزي در راهي گرفتار دزدان و راهزنان شد و او را به اسارت بردند و هرچه همراه داشت از او گرفتند و خواستند که او را بکشند. اما پادشاه گفت مرا نکشيد و به من مجال دهيد من مي توانم برايتان کار کنم دزد ها از او پرسيدند چه کاري مي تواني انجام دهي؟ پادشاه گفت: در قالي بافي مهارت دارم. دزدان وسايل مورد نياز را در اختيار پادشاه قرار دادند و او شروع به قالي بافي کرد. روز ها پشت سر هم مي گذشت و پادشاه مشغول قالي بافي بود و هيچ يک از خانواده ي او هم از محل اسارتش خبر نداشت تا به کمکش بيايند. بعد گذشت چند ماه پادشاه توانست قالي را ببافد او با زيرکي نشاني محل اختفاي خود را بر روي قالي نوشته بود. قالي را به دست دزدان داد و گفت اين را اگر به قصر پادشاه ببريد با قيمت خوبي از شما مي خرند. دزدان که سواد نداشتند نوشته هاي روي قالي را بخوانند قالي را به قصر برده و فروختند. همسر پادشاه وقتي قالي را نگاه کرد فهميد که شوهرش را کجا پنهان کرده اند و سربازان فراواني را به سوي محل فرستاد و پادشاه را نجات دادند. پس از آزادي پادشاه به ياد هيزم شکن افتاد که عمل کردن به نصيحت او باعث شده بود زندگيش نجات پيدا کند. هيزم شکن گفته بود: از فکر خود استفاده کن نه از زور بازوي ديگران. --------------------------------------------------- درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و . . . حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند . ----------------------------------------------------------- دو شكارچي با هم صحبت مي كردند. اولي پرسيد:« اگر خرسي به تو حمله كند، چه مي كني؟»
زندگی رسم خوشایندی است ... زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ! پرشی دارد به اندازه ی عشق ! زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود. ( سهراب سپهری )
لبهای تو پسته های عشقند و چشمان تو تنها الماس های زنده دنیا و قلب تو تنها یادگار خوبیهاست و دست تو تنها نوارزش کننده ی ستاره ها و تو تنها عشق اتشین من که در تنهایی هایم تو را خواندم دیدم ، بوئیدم و بوسیدم من به چشمان تو دخیل می بندم و هر چه پاکی است را به روشنی چشمانت تقیدیم می کنم من با چشمانم چشمانت را خواندم من عشق را با نگاه معصوم تو پیوند می زنم من در تو گم می شوم شاید خود را بیابم .
باز هم گرما به سرزمین سرده وجودم باز گشت و باز هم قلب کوچکم شروع به تبیدن کرد .من ادعای عشق نمی کنم چه کنم نمی توانم شاید زندگی دوباره لبخندی به رویم زد لبخندی به وسعت دل تمام عاشقان لبخندی نابایان ولی من هنوز ادعای عشق نمی کنم حتی اگر چشمان بی فروغم باز هم به روی دیدگان زیبایت گشوده شود بگزار....... بگزار در تنهایی نفس بکشم و تا عمق وجودم احساس آرامش کنم
آنطون بارا (انديشمند مسيحي): اگر حسين از آنِ ما بود، در هر سرزميني براي او بيرقي بر ميافراشتيم و در هر روستايي، براي او منبري برپا ميكرديم و مردم را با نام حسين به مسيحيّت فرا ميخوانديم.
« بسم رب الحسين (ع) »
یك : دوستت دارم نه بخاطر شخصیت تو بلكه بخاطر شخصیتی كه من در هنگام با تو بودن پیدا می كنم.
مرگ را دوست دارم o0o0o0o0o به خاطر سکوتش گل را دوست دارم o0o0o0o0o به خاطر زیبا ییش دریا را دوست دارم o0o0o0o0o به خاطر بزرگیش کوه را دوست دارم o0o0o0o0o به خاطر صبوریش باران را دوست دارم o0o0o0o0o به خاطر آرامشش شبنم را دوست دارم o0o0o0o0o به خاطر طراوتش و آخرتو را دوست دارم o0o0o0o0o به خاطر مرگ وگل
برایم از خوبی حرف بزن . از چشمه ها و آبشاران . برایم از لحظه های آفتابی و دریایی آبی و آسمان پر از ستاره و روشنی و پاکی و سبزی حرف بزن . برایم از لحظه های با هم بودن بگو وترانه بخوان . برایم از عشق بنویس ، برای من که تو را دوست دارم.
|
About![]()
سلام من حسین صفایی از Archivesخرداد 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 Links
عاشقانه
فضاي مجاني براي اپلود عكس |